در کتاب جمیع المجمع از دعبل بن الخزاعی روایت است : امام رضا علیه السلام از پدر خود و جد خود روایت نمود :روزی جمعی از شیعه که از آن جمله جابربن یزید جعفی بود به خدمت امام باقر علیه السلام آمدند که آیا پدر تو علی مرتضی علیه السلام به امامت اول و ثانی یعنی ابابکر و عمر لعین راضی بود ؟ آن حضرت فرمد : اللهم لا ، گفتند : پس چرا خوله بنت جعفر حنفیه را که از جمله اسیران حکم نا صواب ایشان بود به کنیزی از ایشان پذیرفت ؟؟
امام باقر علیه السلام فرمودند: شما جواب این سوال را از جابر انصاری باید بپرسید که او در آن زمان بوده و معاینه و مشاهده آن حال نموده است پس آن حضرت جابر را نزد خود طلبید و در آن باب از وی سوال نمود. جابر گفت : من حاضر بودم که خوله را با سایر اسیران به مسجد حضرت رسول صلی الله و علیه و اله آوردند چون نظر خوله بر مرقد منور معطر حضرت رسالت افتاد به گریه و فریاد در امد و گفت : السلام علیک یا رسول الله ، این جماعت که امت تواند ما را به طریق نو بی دیلم اسیر کردند ، هیچ گناهی و خطایی جز اقرار به نبوت تو و محبت اهلبیت تو علیه السلام از ما سر نزده و بعداز آن با اصحاب پیغمبر صلی الله و علیه و اله که در مسجد حاضر بودند خطاب نمود : ای قوم چرا مرا اسیر کرده اید ؟؟ حال آنکه ما کلمه لااله الا الله و محمد رسول الله می گوییم.

ابوبکر ملعون گفت : به واسطه اینکه از ادای زکات امتناع نموده اید.خوله گفت : این چنین نیست اگر چنین باشد که مردان ما امتناع نموده باشند زنان مومنه را چه گناه است ؟؟ و هرکه از اصحاب رسول صلی الله علیه و اله در مدینه حاضر بودند آن زنان را به طریق تملیک و بندگی بر خود حلال ساخت ، الا حضرت امیرالمومنین علیه السلام که خوله بنت جعفر را که مادر محمد ابن حنفیه است به مقتضای کرامتی که او را بود به نکاح خود در اورد.و چون حضار مجلس به خوله گفتند : یکی از اصحاب را قبول کن که شوهر تو باشد و متکفل احوال تو شود خوله گفت : شوهر من کسی می تواند بود که از وقت ولادت من و آنچه در آن وقت بر زبان من جاری شده و بر سر من گذشته تا حال خبر دهد ، یاران گفتگوی او را حمل بر هذیان کرده هرکسی حرفی می گفت که در آن اثنا عالم رموز غیبی امیرالمومنین علیه السلام رسید . آنگاه سرور مومنان و پیشوای متقیان فرمودند :ای حنفیه چون مادر تو را وضع حمل نزدیک رسید می گفت : الهی وضع این حمل بر من آسان گردان و اگر خواهی نگاهدار و اگر خواهی هلاکش کن ، و چون متولد شدی در ساعت زبان به ادای کلمتین شهادتین گشودی و به مادر خود گفتی : به هلاک من چرا رضا دادی و حال آنکه به زودی سید ولد آدم و وصی رسول خاتم صلی الله و علیه و اله مرا به حباله نکاح خود در خواهد آورد و از او سیدی مرا حاصل خواهد شد و مادرت چون این کلمات از تو شنید فرمود : تا آن سخنان را بر قطعه ای از نحاس نقش نمودند و در آن زمین دفن کردند و در وقتی که تو را اسیر می کردند او را بر بازوی خود بستی و به مبالغه عثمان ملعون و جمعی حاضران آن قطعه را از بازوی خود گشوده به ایشان نمود به همان طریق که حضرت امیر علیه السلام حکایت نموده بود مشاهده کردند و حضرت امیرالمومنین علیه السلام خوله را به خانه یکی از خویشان او فرستاد تا برادرش به مدینه حاضر شد به رضا و رغبت برادر او خوله را به حباله نکاح درآورد.

(بحار ج 42 ص 85 / انساب النواصب ص 192 و 191)